خیال می کنم دوستم نداری!
از رحمت خدا ناامید نشوید؛ زیرا تنها کافــــــــران از رحمت خد ا ناامـــــــــــــــــــید میشـــــــــــوند.
خدایا! گاهی وقتها که داری امتحانم میکنی و من حواسم نیست که این امتحان است. گاهی که چند تا
اشتباه پشت سر هم انجام میدهم، خودم را میبازم و کم میآورم. گاهی فکر میکنم دیگر هیچ وقــت،
هیچ چیز درست نمیشـــــــود.
فکر میکنم مهربانیهایت تمام شده و دیگر نه برایت مهمم و نه دوستم داری. خیال میکنم طنابی که
مرا به تو میرساند، پاره شده و من آویزانم بین آسمان و زمین. فکر میکنم گم شدهام و دیگر هیـــــچ
وقت پیدایم نمیکنی. صدایت میکنم و فکر میکنم نمیشنوی، یا خودت را به نشنیدن میزنی. جوابم
را نمیهی. محلم نمیگـــذاری.
اصلاً انگار نه انگار که من هستم. آن وقت است که فکر میکنم نیستی؛ چون اگر بودی، حتماً یک
کــــــــــاری میکردی. اسم این حـــــــــسها، که آدم را مچاله میکـــــــــــــــــند، ناامیدی اســـــــت.
میدانم تو از ناامیدی بدت میآید و ناامیدها را دوست نداری. میگویی ناامیدی یک جور کفر اســت،
یک جور فراموش کردن تو. راست میگویی؛ اما با همه این حرفها گاهی نمیتوانم ناامید نشــــــوم.
فکر میکنم ناامیدی کار شیطان باشــــــــــــد.
آیا هیچ پیش آمده که خودت را ببازی و حسابی احساس ناامیدی کنی؟ کی این اتــــــــــــفاق افتــــــاده؟
میتوانی همه ماجرا را از اول تعریف کنی؟
منبع: تبیان


