خیال می کنم دوستم نداری!
از رحمت خدا ناامید نشوید؛ زیرا تنها کافــــــــران از رحمت خد ا ناامـــــــــــــــــــید میشـــــــــــوند.
خدایا! گاهی وقتها که داری امتحانم میکنی و من حواسم نیست که این امتحان است. گاهی که چند تا
اشتباه پشت سر هم انجام میدهم، خودم را میبازم و کم میآورم. گاهی فکر میکنم دیگر هیچ وقــت،
هیچ چیز درست نمیشـــــــود.
فکر میکنم مهربانیهایت تمام شده و دیگر نه برایت مهمم و نه دوستم داری. خیال میکنم طنابی که
مرا به تو میرساند، پاره شده و من آویزانم بین آسمان و زمین. فکر میکنم گم شدهام و دیگر هیـــــچ
وقت پیدایم نمیکنی. صدایت میکنم و فکر میکنم نمیشنوی، یا خودت را به نشنیدن میزنی. جوابم
را نمیهی. محلم نمیگـــذاری.
اصلاً انگار نه انگار که من هستم. آن وقت است که فکر میکنم نیستی؛ چون اگر بودی، حتماً یک
کــــــــــاری میکردی. اسم این حـــــــــسها، که آدم را مچاله میکـــــــــــــــــند، ناامیدی اســـــــت.
میدانم تو از ناامیدی بدت میآید و ناامیدها را دوست نداری. میگویی ناامیدی یک جور کفر اســت،
یک جور فراموش کردن تو. راست میگویی؛ اما با همه این حرفها گاهی نمیتوانم ناامید نشــــــوم.
فکر میکنم ناامیدی کار شیطان باشــــــــــــد.
آیا هیچ پیش آمده که خودت را ببازی و حسابی احساس ناامیدی کنی؟ کی این اتــــــــــــفاق افتــــــاده؟
میتوانی همه ماجرا را از اول تعریف کنی؟
منبع: تبیان

|
|
در وصف بهار از زبان سعدی
|
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار |
|
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار |
|
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار |
|
که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار |
|
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق |
|
نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار |
|
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست |
|
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار |

|
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود |
|
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار |
|
کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند |
|
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار |
|
خبرت هست که مرغان سحر میگویند |
|
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار |
|
هر که امروز نبیند اثر قدرت او |
|
غالب آنست که فرداش نبیند دیدار |

|
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش |
|
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار |
|
کی تواند که دهد میوهی الوان از چوب؟ |
|
یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار |
|
وقت آنست که داماد گل از حجلهی غیب |
|
به در آید که درختان همه کردند نثار |
|
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب |
|
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار |

|
باش تا غنچهی سیراب دهن باز کند |
|
بامدادان چو سر نافهی آهوی تتار |
|
مژدگانی که گل از غنچه برون میآید |
|
صد هزار اقچه بریزند درختان بهار |
|
باد گیسوی درختان چمن شانه کند |
|
بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار |
|
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر |
|
راست چون عارض گلبوی عرق کردهی یار |

|
باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید |
|
در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟ |
|
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز |
|
نقشهایی که درو خیره بماند ابصار |
|
ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن |
|
همچنانست که بر تختهی دیبا دینار |
|
این هنوز اول آزار جهانافروزست |
|
باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار |

